سیرۀ پیامبر اکرم (ص) (قسمت سوم)

۲۲م تیر, ۱۳۹۸ -

چاپ اين مطلب چاپ اين مطلب

سیرۀ پیامبر اکرم (ص)، از تأسیس نظام اسلامی، تا برخورد با اصحاب فتنه و توطئه و پیمان شکنان.

برادری اسلامی

اقدام بعدىِ بسیار مهم، ایجاد اخوّت بود. اشرافیگرى و تعصّبهاى خرافى و غرور قبیله ‌اى و جدایى قشرهاى گوناگون مردم از یکدیگر، مهمترین بلاى جوامع متعصّب و جاهلى آن روز عرب بود. پیغمبر با ایجاد اخوّت، اینها را زیر پاى خودش له کرد. بین فلان رئیس قبیله با فلان آدم بسیار پایین و متوسّط، اخوّت ایجاد کرد. گفت شما دو نفر با هم برادرید؛ آنها هم با کمال میل این برادرى را قبول کردند. اشراف و بزرگان را در کنار بردگانِ مسلمان‌شده و آزادى ‌یافته قرار داد و با این کار، همه موانع وحدت اجتماعى را از بین برد. وقتى مى ‌خواستند براى مسجد، مؤذّن انتخاب کنند، خوش‌صداها و خوش ‌قیافه ‌ها زیاد بودند، معاریف و شخصیتهاى برجسته متعدّد بودند؛ اما از میان همه اینها بلال حبشى را انتخاب کرد. نه زیبایى، نه صوت و نه شرف خانوادگى و پدر و مادرى مطرح بود؛ فقط اسلام و ایمان، مجاهدت در راه خدا و نشان دادن فداکارى در این راه ملاک بود. ببینید چطور ارزشها را در عمل مشخّص کرد. بیش از آنچه که حرف او بخواهد در دلها اثر بگذارد، عمل و سیره و ممشاى او در دلها اثر گذاشت.

سه اقدام: شالوده ریزی، حراست و تکمیل نظام

براى آن‌که این کار به سامان برسد، سه مرحله وجود داشت: مرحله اول، شالوده ‌ریزى نظام بود که با این کارها انجام گرفت. مرحله دوم، حراست از این نظام بود. موجود زنده روبه ‌رشد و نموى که همه صاحبان قدرت اگر او را بشناسند، از او احساس خطر مى ‌کنند، قهراً دشمن دارد. اگر پیغمبر نتواند در مقابل دشمن، هوشیارانه از این مولود طبیعىِ مبارک حراست کند، این نظام از بین خواهد رفت و همه زحماتش بى ‌حاصل خواهد بود؛ لذا باید حراست کند. مرحله سوم، عبارت از تکمیل و سازندگى بناست. شالوده‌ ریزى کافى نیست؛ شالوده‌ریزى، قدم اوّل است. این سه کار در عرض هم انجام مى ‌گیرد. شالوده ‌ریزى در درجه اوّل است؛ اما در همین شالوده ‌ریزى هم ملاحظه دشمنان شده است و بعد از این هم حراست ادامه پیدا خواهد کرد. در همین شالوده ‌ریزى، به بناى اشخاص و بنیانهاى اجتماعى نیز توجّه شده است و بعد از این هم ادامه پیدا خواهد کرد.

پنج دشمن اصلی

پیغمبر نگاه مى ‌کند و مى ‌بیند پنج دشمن اصلى، این جامعه تازه متولّد شده را تهدید مى‌ کنند:

]دشمن اول[ یک دشمن، کوچک و کم ‌اهمیت است؛ اما درعین ‌حال نباید از او غافل ماند. یک وقت ممکن است یک خطر بزرگ به وجود آورد. او کدام است؟ قبایل نیمه‌ وحشى اطراف مدینه. به فاصله ده فرسخ، پانزده فرسخ، بیست فرسخ از مدینه، قبایل نیمه ‌وحشى ‌اى وجود دارند که تمام زندگى آنها عبارت از جنگ و خونریزى و غارت و به جان هم افتادن و از همدیگر قاپیدن است. پیغمبر اگر بخواهد در مدینه نظام اجتماعىِ سالم و مطمئن و آرامى به وجود آورد، باید حساب اینها را بکند. پیغمبر فکر اینها را کرد. در هر کدام از آنها اگر نشانه صلاح و هدایت بود، با آنها پیمان بست؛ اول هم نگفت که حتماً بیایید مسلمان شوید؛ نه، کافر و مشرک هم بودند؛ اما با اینها پیمان بست تا تعرّض نکنند. پیغمبر بر عهد و پیمانِ خودش، بسیار پا فشارى مى ‌کرد و پایدار بود؛ که این را هم عرض خواهم کرد. آنهایى را که شریر بودند و قابل اعتماد نبودند، پیغمبر علاج کرد و خودش سراغ آنها رفت. این سریه‌ هایى که شنیده‌اید پیغمبر پنجاه نفر را سراغ فلان قبیله فرستاد، بیست نفر را سراغ فلان قبیله، مربوط به اینهاست؛ کسانى که خوى و طبیعت آنها آرام ‌پذیر و هدایت ‌پذیر و صلاح ‌پذیر نیست و جز با خونریزى و استفاده از قدرت نمى ‌توانند زندگى کنند. لذا پیغمبر سراغ آنها رفت و آنها را منکوب کرد و سر جاى خودشان نشاند.

دشمن دوم، مکه است که یک مرکزیّت است. درست است که در مکه حکومتِ به معناى رایج خودش وجود نداشت؛ اما یک گروه اشرافِ متکبّرِ قدرتمندِ متنفّذ با هم بر مکه حکومت مى ‌کردند. اینها با هم اختلاف داشتند، اما در مقابل این مولود جدید، با یکدیگر همدست بودند. پیغمبر مى ‌دانست خطر عمده از ناحیه آنهاست؛ همین ‌طور هم در عمل اتّفاق افتاد. پیغمبر احساس کرد اگر بنشیند تا آنها سراغش بیایند، یقیناً آنها فرصت خواهند یافت؛ لذا سراغ آنها رفت ]…[.

دشمن سوم، یهودیها بودند؛ یعنى بیگانگانِ نامطمئنى که على ‌العجاله حاضر شدند با پیغمبر در مدینه زندگى کنند؛ اما دست از موذیگرى و اخلالگرى و تخریب برنمى ‌داشتند. اگر نگاه کنید، بخش مهمى از سوره بقره و بعضى از سوره ‌هاى دیگر قرآن مربوط به برخورد و مبارزه فرهنگى پیغمبر با یهود است. چون گفتیم اینها فرهنگى بودند؛ آگاهیهایى داشتند؛ روى ذهنهاى مردم ضعیف ‌الایمان اثرِ زیاد مى ‌گذاشتند؛ توطئه مى‌ کردند؛ مردم را ناامید مى‌ کردند و به جان هم مى ‌انداختند. اینها دشمن سازمان ‌یافته ‌اى بودند. پیغمبر تا آن‌ جایى که مى ‌توانست، با اینها مدارا کرد؛ اما بعد که دید اینها مدارابردار نیستند، مجازاتشان کرد. پیغمبر، بیخود و بدون مقدّمه هم سراغ اینها نرفت؛ هر کدام از این سه قبیله عملى انجام دادند و پیغمبر بر طبق آن عمل، آنها را مجازات کرد. اوّل، بنىقینقاع بودند که به پیغمبر خیانت کردند؛ پیغمبر سراغشان رفت و فرمود باید از آن ‌جا بروید؛ اینها را کوچ داد و از آن منطقه بیرون کرد و تمام امکاناتشان براى مسلمانها ماند. دسته دوم، بنى ‌نضیر بودند. اینها هم خیانت کردند ـ که داستان خیانتهایشان مهم است ـ لذا پیغمبر فرمود مقدارى از وسایلتان را بردارید و بروید؛ اینها هم مجبور شدند و رفتند. دسته سوم بنى ‌قریظه بودند که پیغمبر امان و اجازه ‌شان داد تا بمانند؛ اینها را بیرون نکرد؛ با اینها پیمان بست تا در جنگ خندق نگذارند دشمن از طرف محلاتشان وارد مدینه شود؛ اما اینها ناجوانمردى کردند و با دشمن پیمان بستند تا در کنار آنها به پیغمبر حمله کنند! یعنى نه فقط به پیمانشان با پیغمبر پایدار نماندند، بلکه در آن حالى که پیغمبر یک قسمت مدینه را ـ که قابل نفوذ بود ـ خندق حفر کرده بود و محلات اینها در طرف دیگرى بود که باید مانع از این مى‌ شدند که دشمن از آن‌جا بیاید، اینها رفتند با دشمن مذاکره و گفتگو کردند تا دشمن و آنها ـ مشترکاً ـ از آن‌جا وارد مدینه شوند و از پشت به پیغمبر خنجر بزنند! پیغمبر در اثناى توطئه اینها، ماجرا را فهمید. محاصره مدینه، قریب یک ماه طول کشیده بود؛ در اواسط این یک ماه بود که اینها این خیانت را کردند. پیغمبر مطّلع شد که اینها چنین تصمیمى گرفته ‌اند. با یک تدبیر بسیار هوشیارانه، کارى کرد که بین اینها و قریش به هم خورد ـ که ماجرایش را در تاریخ نوشته ‌اند ـ کارى کرد که اطمینان اینها و قریش از همدیگر سلب شد. یکى از آن حیله ‌هاى جنگىِ سیاسىِ بسیار زیباى پیغمبر همین‌جا بود؛ یعنى اینها را على ‌العجاله متوقف کرد تا نتوانند لطمه بزنند. بعد که قریش و همپیمانانشان شکست خوردند و از خندق جدا شدند و به طرف مکه رفتند، پیغمبر به مدینه برگشت. همان روزى که برگشت، نماز ظهر را خواند و فرمود نماز عصر را جلوِ قلعه ‌هاى بنى ‌قریظه مى ‌خوانیم؛ راه بیفتیم به آن ‌جا برویم؛ یعنى حتّى یک شب هم معطل نکرد؛ رفت و آنها را محاصره کرد. بیست ‌و پنج روز بین اینها محاصره و درگیرى بود؛ بعد پیغمبر همه مردان جنگى اینها را به قتل رساند؛ چون خیانتشان بزرگتر بود و قابل اصلاح نبودند. پیغمبر با اینها این‌گونه برخورد کرد؛ یعنى دشمنىِ یهود را ـ عمدتاً در قضیه بنى ‌قریظه، قبلش در قضیه‌ ى بنى‌نضیر، بعدش در قضیه یهودیان خیبر ـ این‌گونه با تدبیر و قدرت و پیگیرى و همراه با اخلاق والاى انسانى از سر مسلمانها رفع کرد. در هیچکدام از این قضایا، پیغمبر نقض عهد نکرد؛ حتّى دشمنان اسلام هم این را قبول دارند که پیغمبر در این قضایا هیچ نقض عهدى نکرد؛ آنها بودند که نقض عهد کردند.

حضرت  آیت الله العظمی سیدعلی حسینی خامنه ای


فرستاده شده در مقالات تخصصي | بدون نظر

ارسال نظر


2 + = 8