درخت زیتون در دل صخره ها ریشه دارد (قسمت دوم)

۲۶م فروردین, ۱۳۹۸ -

چاپ اين مطلب چاپ اين مطلب

سقوط اللد و یافا

شموط در یادداشت هاى روزانه خود می نویسد: «روز جمعه، نهم جولاى ۱۹۴۸ شهرهاى اللد و رمله به دست گروهک هاى صهیونیست سقوط کرد. تنها سه روز بعد با صداى فریاد و شیون مردمى که در کوچه می دویدند از خواب پریدیم. چند لحظه بعد نیروهاى نظامى صهیونیست با قنداق اسلحه هایشان به در خانه ما کوبیدند در را به زور بازکردند و همه ما را از خانه بیرون کردند. ده ها هزار زن و کودک و سالخورده به راه افتادند. تنها لباس هایى که همراه داشتند همان لباس هایى بود که به تن شان بود. آنها را به سوى میدان هاى شهرهاى اللد و رمله بردند. بعضى محلى بودند و بعضى دیگر از روستاهاى اطراف آمده بودند. جمعیت از سوى صهیونیست هاى مسلح و خودروهاى نظامى محاصره شده بود. روى پشت بام هاى این مناطق اسلحه کار گذاشته بودند و با دقت و نگرانى این عملیات را زیر نظر داشتند. هیچکس نمی دانست چه اتفاقى براى ما می افتد. ‬بسیارى فکر می کردند این بار هم مثل بارهاى گذشته است که نیروهاى تحت الحمایه بریتانیا در شهرها و روستاهاى فلسطین گشت می زدند. طى سال هاى انقلاب از مردم می خواستند که از خانه هایشان بیرون بیایند و براى چند ساعت در میدان شهر یا روستا جمع شوند تا سربازان انگلیسى براى یافتن اسلحه یا پیدا کردن نیروهاى انقلابى خانه ها را بگردند و در آخر روز به مردم اجازه می دادند که به خانه هایشان بازگردند. اما این بار بازگشتى در میان نبود چرا که این بار با دفعات قبل تفاوت داشت. به جاى آنکه از هزاران نفرى که به زور از خانه هایشان خارج شده و در میدان جمع شده بودند بخواهند که به خانه بازگردند، خواستند که به سوى شرق رهسپار شوند و از خیابان هایى که تمامى خانه هایش غارت شده بود عبور کنند. ما راه را طى کردیم سربازان مسلح یهودى دو طرف ما بودند و به ما حرف هاى توهین آمیزى می زدند. نمی دانستیم این آغاز راه ما به مقصدى نامعلوم است. ماشین هاى بارى ما را به روستاى نعلین در رام اله منتقل کردند. ما را در مدرسه اى دخترانه در جنوب شهر اسکان دادند. ‬در کلاس هاى مدرسه جمع شده بودیم. تکه نانى به ما دادند آنقدر آب خوردیم تا سیراب شدیم. در آن روز حال برادر کوچکترم رفیق که دوساله بود در اثر تشنگى، گرما و تابش شدید خورشید بد شد. رفیق بعد از چند روز از بین رفت.» ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

 

از خاطرات روزانه اکحل

در خاطرات روزانه اکحل آمده است: «نیمه شب بیست و هشتم ماه آوریل آن سال شوم بنا به درخواست عمویم رجب، و به خاطر شرایط نامساعدى که حاکم بود تصمیم گرفتیم که مهاجرت کنیم. آن روزها، بعد از آنکه یافا از همه طرف محاصره و راه هاى زمینى اش بسته شد؛ دریا تنها راه نجات و خروج ما بود. جمعیت زیادى در بندر جمع شده بود، صداى فریاد و گریه از هر طرف به گوش می رسید، مردم چاره اى نداشتند جز اینکه با فرزندان شان سوار زورق هاى کنار بندر شوند. در شلوغى جمعیت از سال به زورق می رفتند و به دنبال جایى براى نشستن می گشتند. عده اى غرق شدند و عده اى هم جان سالم به در بردند. قسمت این چنین بود که سوار یکى از همین زورق ها شویم تا ما را به کشتى یونانى برساند. اسم کشتى «‬دولورس» بود که خارج از بندر لنگر انداخته بود و ما را به سواحل بیروت رساند.» ‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

سفر اسماعیل و خانواده اش از خان یونس آغاز شد. آنها همراه سایر آوارگان فلسطینى در اولین اردوگاه که روى ماسه هاى سفید بنا شده بود ساکن شدند. این اردوگاه به خاطر شکل و رنگش که زیر تابش خورشید و نور مهتاب تغییر می یافت از دیگر اردوگاه ها متمایز می شد. اما زیبایى این تپه هاى شنى چندان دوام نیاورد، ماشین هاى راه سازى و کارگرها پا به این منطقه گذاشتند تا راه را براى ورود هزاران آواره دیگر هموار کنند. او نقاشى هاى زیادى با مداد و رنگ روغن کشید و خارجی هایى که براى بازدید از وضعیت پناهجویان و اردوگاه هاى فلسطینى به آنجا آمده بودند، بسیارى از این نقاشى ها را از او خریدند. ‬‬‬‬‬‬‬‬

او با درآمد حاصله از فروش این نقاشی ها خرج سفر به قاهره را فراهم کرد. پولى که از این راه درآورده بود حدود ۱۰ لیر مصرى بود. در اواخر تابستان ۱۹۵۰ از خانواده اش خداحافظى کرد، سوار قطار شد و نزدیک غروب به قاهره رسید. ‬‬‬‬

«‬این شهر به چشم من پایتختى سحرانگیز، زیبا و بسیار بزرگ بود. از آنجا خوشم آمد از چراغ هاى رنگارنگ و زیباى آن شگفت زده شدم. دوستانم که قبل از من به آنجا رسیده بودند از من استقبال کردند. با کمک آنها چیزهایى را که هر تازه واردى باید بیاموزد یاد گرفتم صبح ها به دانشکده هنرهاى زیبا که در «زمالک» بود می رفتم. براى رفتن به آنجا از پله هاى تراموا بالا می رفتم و خودم را از چشم ماموران قطار پنهان می کردم تا پول رفت و آمدم را پس انداز کنم. هر روز باید تا ساعت ۲ بعدازظهر در دانشکده می ماندم. همانطور که صبح سوار تراموا می شدم وبه دانشکده می رفتم، برمى گشتم و به جایى می رفتم که استودیو «‬جسور» در آن بود. در این استودیو کار می کردم. ‬این منطقه در مرکز قاهره واقع شده بود. شغل من این بود که آگهى فیلم هاى سینمایى را نقاشى کنم گاهى کارم تا نیمه هاى شب طول می کشید.»‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

شموط سه سال بعد از پایان تحصیلات به غزه برگشت و تمامى تابلوهایش را با خود آورد. تابلوهاى «به کجا؟»، «یک جرعه آب» و «آغاز یک تراژدى» از جمله تابلوهایى بود که او در اولین نمایشگاهش که به طور مشترک با برادرش جمیل برگزار کرد به نمایش گذاشت. ‬‬‬‬‬‬

موفقیت این نمایشگاه به این هنرمند جوان اعتماد به نفس بخشید. از همین جا بود که به فکر برپایى نمایشگاهى خاص در قاهره افتاد. ‬در پى دیدار با تمام اکحل دختر جوان فلسطینى او تمامى تلاش خود را براى برپایى این نمایشگاه به کار بست. تمّام که برنده دریافت بورس تحصیلى «جمعیت خیریه لبنان» شده بود به قاهره آمده بود تا در رشته هنر تحصیل کند. او هم مثل اسماعیل می خواست تابلوهایش را به نمایش بگذارد.‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬

او در نمایشگاهى مشترک به نام نمایشگاه «‬پناهجویان فلسطینى» با اسماعیل آشنا شده بود. ‬جمال عبدالناصر از این نمایشگاه بازدید کرد و با هنرمندان ملاقات نمود. دراین دیدار بسیارى از رهبران انقلاب مصر، حاج امین الحسینى و یاسر عرفات «رئیس وقت سازمان دانشجویان فلسطینى» حضور داشتند.‬ این نمایشگاه از ۲۱ جولاى تا ۸ آگوست ۱۹۵۴ به فعالیت خود ادامه داد و جهان هنر را در برابر دیدگان شموط و اکحل گشود. ‬‬‬‬

 

 

اشرف ابوالیزید‬‬

مترجم: شیما صابری

 


فرستاده شده در اخبار،ادبيات مقاومت | بدون نظر

ارسال نظر


1 + 6 =