حقّه جهودی

۲۶م فروردین, ۱۳۹۷ -

چاپ اين مطلب چاپ اين مطلب

یکی از شخصیت‌های بسیار مهم و معروف آمریکا، رئیس دیوان عالی قضایی آن کشور به نام لوئیس براندیز است که در سال‌های قبل از جنگ جهانی دوم شهرت و اقتدار بسیار بالایی داشت. این شخص یهودی و صهیونیست بود و از مقام و روابط خود حداکثر استفاده را برای کمک به یهودی‌ها و صهیونیست‌ها می‌برد. یکی از مهم‌ترین کلیدهای قدرت او این بود که مثل برخی یهودی‌های آمریکایی «میان الگوهای آرمانی برتر آمریکایی و صهیونیستی تشابه و یکسانی» برقرار کرده و مدعی بود که «هر یک از دیگری تغذیه می‌شود و بنابراین اگر یهودیان آمریکا صهیونیسم را بپذیرند، مسئله وفاداری دوگانه پیش نخواهد آمد. به اعتقاد او الگوی آرمانی آمریکا، همان الگوی آرمانی و برتر یهودیان در طول تاریخشان است»(۱)، بنابراین هر یهودی آمریکایی هر قدر یهودی‌تر باشد در واقع باید صهیونیست‌تر باشد و هر قدر در راه صهیونیسم بیشتر بکوشد در واقع برای اعتلای آمریکا می‌کوشد.

با این تدبیر یهودی‌ها و صهیونیست‌های آمریکایی حداکثر تلاش خود را برای ترویج اندیشه صهیونیستی و کمک به اسرائیل به‌کار می‌بردند و در عین حال به آمریکایی‌ها هم منت می‌گذاشتند که ما داریم به ‌نفع اعتلا و بزرگی آمریکا این همه سعی و تلاش می‌کنیم.

سینمای صهیونیستی آمریکا با همین قاعده، فیلم‌های وسترن را همچون قابی برای نشان دادن تصویری یکسان از آمریکایی‌ها و یهودی‌ها برای اسکان در غرب وحشی و در فلسطین به کار می‌گرفتند و با زبان موثر سینما مردم آمریکا را متوجه این نکته می‌کردند که همین طور که اجداد شما با زحمت و تلاش و فداکاری، زمین‌های بایر غرب وحشی را با کار و کوشش آباد کردند و درمقابل غارتگر، وحشی، دزد و جنایتکار مقاومت کردند، یهودی‌های مظلوم، آواره و گرفتار اما فداکار و مقاوم و پر از امید هم آمده‌اند تا بیابان‌های فلسطین را آباد کنند و در مقابل مردمان بی‌فرهنگ وعقب‌مانده، مقابله و مقاومت کنند.

این تبلیغات چنان ریشه‌دار و عمیق شد که خانم کاندولیزا رایس وقتی در دور اول ریاست جمهوری بوش معاون بوش و رئیس دفتر امنیتی وی بود، می‌گفت: امنیت دنیا، بسته به امنیت اسرائیل است. و وقتی در دور دوم وزیر خارجه شد، گفت: نوع رابطه ما با هر کشور در دنیا به نوع رابطه آن کشور با اسرائیل بستگی دارد.

و همه روسای جمهوری آمریکا همیشه متعهد به طرفداری کامل از اسرائیل بودند و در رقابت‌های انتخاباتی هم هر نامزد ریاست جمهوری می‌کوشد با بیشترین تعهد به یهودی‌ها و صهیونیست‌ها، توفیق خود را تضمین کند و این رفتار برای مردم آمریکا هم طبیعی و عادی می‌نماید.

اما جالب این است که یهودی‌ها و صهیونیست‌ها در اواخر قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم در روسیه نیز طوری رفتار و به‌نحوی تبلیغ می‌کردند که گویی ایده‌آل اندیشه مارکسیستی دقیقا همان است که اعتقاد به صهیونیسم. و همان طور که بسیاری از یهودی‌های روسی و اروپای شرقی در انقلاب کمونیستی شرکت داشتند، بسیاری از آنها هم به‌عنوان صهیونیست برای اشغال فلسطین می‌کوشیدند.

عده زیادی از صهیونیست‌های اولیه و کوچندگان به فلسطین قبل و بعد از جنگ جهانی، روسی و یا اهل اروپای شرقی بودند و بعد هم وقتی در شوروی، اساس زندگی مردم در دنیای کمونیست را موسسات کلخوز و سدوخوز تأیین کرد، در اسرائیل هم عینا همان موسسات با نام کیعوبص و موشاد به راه افتاد. حتی در دوره اصلاحات ارضی و انقلاب شاه و مردم محمدرضا پهلوی که شرکت‌های سهامی زراعی و تعاونی روستایی به دست مشاوران اسرائیلی و دقیقا از روی بساط صهیونیست‌ها تقلید و ساخته شد، توده‌ای‌ها آن‌ها را مدل کلخوز و سوخوز دانستند و با دمشان گردو می‌شکستند و می‌گفتند نظام شاه بدون این‌که متوجه باشد، دارد شالوده حکومت سوسیالیستی را می‌ریزد.

درواقع درست مثل آمریکا که در آن جا آرمان‌های صهونیست‌ها و آمریکا یکی شده بود، در شوروی هم آرمان‌های یهودی‌ها و صهیونیست‌ها، همان اهداف و آرمان‌های کمونیست‌ها شد و به همین علت بلافاصله بعد از اعلام دولت اسرائیل به وسیله بن گوریون در سال ۱۹۴۸ آمریکا با فاصله چند ساعت و پس از آن شوروی بعد از یک روز، آن را به رسمیت شناختند؛ و در حالی که در همه زمینه‌ها باهم مخالف و ضد بودند، در این مورد توافق داشتند و یکسان عمل می‌کردند.

اما آیا این دو نمونه، منحصر به فرد و اتفاقی بوده است؟ خیر. نمونه دیگری عین همین جریان در سرزمینی دیگر و در تاریخی دیگر به وقوع پیوست؛ در انگلیس و در ایامی بیش از دو قرن و نیم قبل

در زمان اولیور کرامول، دیکتاتور انگلیس در اواسط قرن هفدهم، پروتستان‌های پیوریتن انگلیسی و شخص کرامول، خود را همراه و همدل و هم‌هدف یهودی‌ها می‌دانستند. ناهوم سوکولو که از صهیونیست‌های معروف و شخص دوم بعد از هرتصل است در کتاب خود – تاریخچه صهیونیسم- به این نکته اشاره می‌کند:

«در ارتش کرامول، هر سربازی یک کتاب جیبی حاوی آیه‌هایی از کتاب مقدس بویژه تورات در اختیار داشت. میان پاک دینان (پیوریتن‌ها) که اولیور کرامول مظهر و نمونه بارزی از آنها به شمار می‌رود و طرفداران جوداس مکابوس (یهودا مکابی، یهودی مبارز در قرن دوم در مقابل رومی‌ها) که وی را در روزهای پرمخاطره و شکوهمند همراهی می‌کردند، شباهت‌های بسیاری وجود دارد. کرامول و مکابوس هر دو جنگ‌آوران سلحشوری بودند که به علت پایبندی به اصول و اندیشه‌های بزرگ و احساس مسئولیت و تعهدات درقبال آرمانی مقدس، وارد میدان کارزار شده بودند….»(۲)

سوکولو در جای دیگر می‌گوید: «جان سدلر شهردار لندن و دوست کرامول که احتمالا دوست میلتون(۳) بود، می‌گوید: براساس یک پیشگویی قدیمی، سال ۱۶۴۸ میلادی برابر با سال ۵۴۰۸ خلقت، برای استقرار دوباره یهودی‌ها در سرزمین مقدس تعیین شده بود». (۴) اسقف توماس دراکس که از صاحب‌نظران مذهبی بانفوذ و سرشناس انگلیس بود، حدود سال ۱۶۱۸گفته است: تمامی وعده‌های خاص، ازجمله سرزمین کنعان، شکل خاصی از حکومت، شایسته یهودیان است و نکته دیگر این‌که ما مسیحیان باید به مدیون بودن خود به یهودیان اعتراف کنیم و مُنتهای محبت را با آنان روا داریم و از هرگونه بدخواهی به آنان کاملا اجتناب کنیم.(۵)

تا اینجا، این فرمول را که آرمان یک مملکت عینا همان آرمان یهودی‌ها باشد، تا این‌ها هر کار دلشان خواست بکنند و در عین حال منتی هم بر مملکت و ملت میزبان داشته باشند، در سه کشور بزرگ دیدیم که تصمیم‌گیری‌ها و رفتار آنها بر جریان تاریخ آثار فراوان می‌گذاشت. اما این شیوه آن قدر جا افتاده است که در جاهای کوچک‌تر و در دولت‌های ضعیف‌تر هم از آن استفاده می‌شده است. نمونه‌اش در مملکت خود ما و در زمان شاه. به طوری که کورش پادشاه هخامنشی، اسطوره حقوق بشر و نظام شاهنشاهی و مبدا تاریخ ایران و ملقب به کبیر شد که باید آسوده می‌خوابید چون محمدرضا شاه آریامهر، بیدار بود و آرزوها و آرمان‌های کورش را پاسداری می‌کرد. جشن‌های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی به خرج ملت مظلوم و محروم ایران و با حماقت و ظلم و خودنمایی دربار پهلوی، اما به نفع اسرائیلی‌ها و با هدایت آن‌ها برگزار شد و از ابتدا مورد مخالفت مردم و علما و امام(ره) بود، اخیراً حتّی اسناد فضاحت‌بار آن در خاطرات خود اسرائیلی‌ها هم منتشر شده است.

در این‌جا هم باز شیوه همان بود که با تاریخ‌سازی و تبلیغات و جار و جنجال، همه عظمت تاریخی و اصالت ملی و سابقه پرافتخار به دو سه پادشاه هخامنشی محدود شود که ربطی با جهودها داشته‌اند، یعنی آرمان مشترک و منافع مشترک و فرهنگ مشترک. و طُرفه این‌که این جریان بعد از پیروی انقلاب اسلامی بسیار قوی و با استفاده از همه امکانات و تبلیغات و با به کارگیری تمامی حقه‌های رسانه‌ای همراه شد تا اولاً نشان دهد که همه عظمت ایران به سبب سابقه دوران شاهنشاهی قبل از اسلام خصوصا زمان هخامنشی بوده است و ثانیا اسلام در ایران، درواقع، حمله اعراب به ایران و همراه با کشتار و تخریب و آتش‌سوزی و کتاب‌سوزی بود و… از این دروغ‌ها و ادعاهای بی‌مدرک تاریخی، تا معلوم شود که جمهوری اسلامی دنباله همان عوالم اسلامی و مخالف عظمت و بزرگی شاهنشاهی و ملی و تاریخی است.

هرقدر که قدرت جمهوری اسلامی بیشتر و ثبات آن واضح‌تر می‌شد، این جریان ابعاد و رنگ‌های گوناگون به خود می‌گرفت. مثلاً موشه کتساف، رئیس‌جمهور قبلی اسرائیل که در کودکی ساکن یزد بود، دم از همراهی و همدلی با «مردم ایران» می‌زد و این‌که حکومت ایران مانع این همدلی است و بعضی از روزنامه‌نگاران ساده‌دل که حتی کمترین اطلاعی از تاریخ و ادبیات از یکسو و مسائل سیاسی و اجتماعی از سوی دیگر نداشتند، به ‌خیال سخنی بدیع و تازه می‌یافتند و می‌بافتند که: در دنیا اکنون دو رئیس‌جمهور یزدی وجود دارد! یعنی کتساف اسرائیلی را با آقای خاتمی، یکجا، آن هم فقط با وجه اشتراک خاک و زمین و مولد در یک کاسه می‌گذاشتند و نمی‌فهمیدند از کجا دارند می‌خورند و چه می‌خورند!

این تلقینات داخلی، داستان‌های جالب و عجیب و متعددی درست می‌کرد.

یکی می‌گفت: اصلا موضوع فلسطین به ما چه ربطی دارد؟

دیگری عالمانه و با بیان دانشگاهی می‌پرسید که: امنیت ملی ما ربطش با اسرائیل چیست؟

آن دیگری مثلا با ابراز همدردی با فقرا و بیچارگان می‌گفت: در حالی که ما خودمان این همه گرفتاری داریم چرا باید این قدر به فلسطین و افغانستان و عراق و غیره کمک کنیم؟

نفر بعدی از حالت دفاع از کیان ایران! خارج می‌شد و رسماً از دشمن اسرائیل انتقاد می‌کرد که: این فلسطینی‌ها که زمین‌هایشان را به یهودی‌ها فروخته‌اند چرا حالا دبه درآورده‌اند؟

رفیقش با این دروغ واضح، عرق دینی و شیعی و حجتیه‌ای! هم اضافه می‌کرد که این فلسطینی‌‌ها، سنی هستند و در بینشان صُبّی‌ها هم وجود دارند؛…

و دست آخر این‌که: باشد؛ حالا اصرار دارید که با اسرائیل حتماً مخالف باشید و با امثال پرز و شامیر و شارون و نتانیاهو و اولمرت و بقیه دولتی‌هایشان مخالفید، دیگر چرا با مردم اسرائیل؟ یک مشت‌زن و بچه و پیر و جوان که آنها هم مثل همه جای دنیا، با دولت ظالم و جابرشان برخورد دارند. ما با مردم اسرائیل که مشکلی نداریم! و…

بنده صاحب این قلم، نه با گوینده عبارت بالا کاری دارم و نه با شأن و جایگاه او و نه مسائلی که در حاشیه این اظهارنظر رخ داد و نه سوابقی که از گوینده از قبل داریم و نه به ارتباطات جناحی و ملاحظات سیاسی و غیره. بلکه فقط و فقط درباره «مردم اسرائیل» چند نکته را عرض می‌کنم:

سرزمین فلسطین، سرزمینی اسلامی است و غیر از هشت درصد آن که ظاهراً خریداری شده و قبل از جنگ جهانی اول با توافق مالکان آن و ناآگاهانه یا سودجویانه فرخته شده، باقی ۹۸% این سرزمین بلاکشیده، پنج درصد ازطریق واگذاری زمین‌های دولتی عثمانی و به دست انگلیسی‌های حاکم بر آن بعد از جنگ اول تا جنگ دوم جهانی، کم‌کم به صهیونیست‌ها داده شده، بقیه ۹۳% با زور و کشتار و تخریب و اخراج و با بدترین شکل ممکن از دست صاحبان اصلی درآورده شده و به یهودی‌های ممالک دنیا که طی نود سال به فلسطین کوچیده‌اند، داده شده است. این زمین‌ها و ساختمان‌ها و مزارع و باغ‌ها و غیره و غیره همه غصبی است و مطابق قوانین و حقوق اسلامی و غیراسلامی و جهانی و مطابق هر عقل و اندیشه عادی که گرفتار ظلم و جهل و ترس و حقارت نباشد، باید به مردم و صاحبان آن برگردد. صاحبانی که بعد از سه چهار نسل با عده‌ای بیش از ۵ تا ۶ میلیون نفر در سراسر جهان آواره‌اند و بسیاری هنوز کلیدهای خانه‌هایشان و مدارک و اسناد آن را حفظ کرده‌اند و اگر کمترین غیرت دینی و شرف انسانی و احساس حق‌پرستی در کسی باشد، بی‌تردید قبول می‌کند که این ظلم عظیم باید جبران شود و هیچ راهی جز بازگشت این مردم مظلوم به خانه و کاشانه‌شان نیست و حتی بر هر کس که این فاجعه را می‌بیند و می‌شنود واجب است که برای احقاق حق، همراهی عملی کند.

مردم اسرائیل، یعنی زن و بچه و پیرمرد و پیرزن، در همین خانه‌ها و زمین‌های غصبی زندگی می‌کنند و لذا غاصبند و در این ظلم شریکند و با کلمه «مردم اسرائیل» نمی‌توان برای آن‌ها دل سوزاند و حق قطعی و حتمی «مردم فلسطین» را نادیده گرفت.

بله، ما با مردم آمریکا و انگلیس، مشکلی نداریم و حساب آنها را از دولت‌هایشان جدا می‌دانیم و وقتی می‌گوییم مرگ بر آمریکا و مرگ بر انگلیس یعنی مرگ بر دولت و حاکمان و قدرتمندان آمریکا و انگلیس در حالی که با مردم آمریکا و انگلیس که بسیارشان خود گرفتار ظلم و جور و فشار دولت‌های آمریکا و انگلیسند هیچ گونه دشمنی و مخالفتی نداریم. اما این مطلب ربطی و شباهتی با «مردم اسرائیل» ندارد. این زن و بچه اسرائیلی، تا وقتی در فلسطین اشغالی هستند، غاصب و دشمنند و با همه جهان اسلام در حال جنگ و تهاجمند، اما اگر برگردند به کشورهایی که از آن‌جا آمده‌اند، دیگر مشکلی با آن‌ها نداریم.

علاوه بر این‌که قدس، قبله اول مسلمانان است و غیر از حق مالکیت و موضوع غصب و ظلم، اساساً ریشه دینی و اعتقادی محکم و قوی هم دارد و مانند همه مساجد و معابد و سرزمین‌های وقف، متعلق به همه مسلمانان جهان است و نه هیچ کس حق تملک و غصب آنها را دارد و نه هیچ مسلمانی حق دارد آن‌ها را واگذار کند.

یعنی این ۹۸% سرزمین غصب شده فلسطین، بخشی که مسجد و حرم و وقف است، حتی مسلمانان فلسطینی هم حق ندارند در مورد آن تصمیم بگیرند. این‌ها باید حتما و قطعا به عالم اسلام برگردد. اما بخش بزرگ‌تر تا وقتی که غاصبانه اشغال شده – چه از طرف نظامیان و نیروهای مسلح و چه از طرف زن و بچه و پیر و جوان یهودی – باید به صاحبان اصلی آن یعنی مردم فلسطین بازگردد. البته اگر مالکان اصلی این بخش یعنی مردم فلسطین از حق خود بگذرند و دیگر خانه یا دکان یا باغ و مزرعه خود را نخواهند – یعنی به فرض شبه‌محال – بازهم این املاک را نمی‌توان به یهودی‌ها داد. در هر حال حضور هر یهودی – چه نظامی و مسلح و چه غیرنظامی و غیرمسلح، چه وابسته به دولت و ارتش و سازمان‌های صهیونیستی و چه افراد ساده و زن و بچه – در هر قطعه زمین غصبی فلسطین، غیرقانونی و ناحق و نادرست است و باید به صاحبان اصلی بازگردد.

خوب است در این‌جا عبارتی از امام خمینی(ره) نیز نقل شود: «… باید مردم دست به دست هم بدهند و عرفات را از جمع خودشان خارج کنند تا خودشان بتوانند کاری را انجام بدهند و تا آن وقتی که یک نفر یهودی در آن‌جا هست باید بایستند و کار را تمام کنند؛ همان‌طور که ما کردیم… اسرائیلی‌ها الان دارند عرفات را ترویج می‌کنند برای این‌که قائل به این است که یهود هم باشند، ما هم باشیم. در صورتی که یهود نباید آن‌جا باشد، هیچ وقت. باید مردم بایستند و کسانی را که مخالفت با این مسائل دارند، از جرگه خودشان خارج کنند و پافشاری کنند تا کار درست شود و ان‌شاءالله درست می‌شود…» (۶)

مشکل بزرگ ما این است که پیچیدگی‌های رفتار یهودی‌ها را در سراسر تاریخ عموماً و در قرن اخیر خصوصا و در مورد اسرائیل و صهیونیسم بالاخص نمی‌دانیم و با ساده‌دلی تحت تأثیر حقه‌ها و شیوه‌های مزورّانه و تبلیغاتی آن‌ها قرار می‌گیریم و هر بار بخشی از وجودمان را مزرعه چریدن شیطان‌ها و شیطانک‌های آنها قرار می‌دهیم، یا ادای روشنفکری درمی‌آوریم، یا احساسات لطیف و انسانی اما ناآگاهانه و محدود به خرج می‌دهیم، یا تسلیم تفرقه‌های دینی و ملی و قومی و زبانی می‌شویم، یا گول گزافه‌گویی‌ها و تفاخرات غیرعاقلانه را می‌خوریم، یا گرفتار شبهه‌ها و سوالات حساب شده و دقیق می‌شویم، یا با عصبانیت و خشم و تعصب تحریک شده‌ی بی‌منطق جبهه‌گیری می‌کنیم، یا زیر بغلمان را برای هندوانه‌های آن‌ها بازمی‌گذاریم؛…

اما از همه بدتر این‌که با وجود اعتقادات دینی و اسلامی به اصیل‌ترین و کامل‌ترین و بهترین و دم‌دست‌ترین مدرک و سند حیات و هستی دینی‌مان رجوع نمی‌کنیم. قرآن کریم، کلام خداوند و حق مطلق و حقیقت کامل است و خوب است همگان لااقل در این موضوع حساس و حیاتی و خطرساز – موضوع اسرائیل و صهیونیسم – در دنیای امروز و منطقه ما، به قرآن مجید رجوع کرده و نظر این کتاب نورانی را درباره یهود مطالعه کنند و فارغ از همه جنگ و جدال‌ها و گروه‌گرایی‌ها و نگاه و نظرهای متفاوت، فقط به این حبل متین چنگ بزنند و خصوصیات یهود و شیوه‌ها و رفتار او را از زبان جبرئیل بخوانند.

علاوه بر سخنان امام خمینی(ره) بنیانگذار جمهوری اسلامی که زنده و پرتپش و به زبان فارسی و صریح و روشن وجود دارد کم می‌توان در همه زمینه‌ها به آن رجوع کرد، رهنمودهای رهبری معظم انقلاب هم جای خود دارد.

در پایان یکی دو نکته و یک خبر را نقل و دامن مطلب را جمع می کنیم.

اخیرا – تابستان ۱۳۸۷ – در نمازجمعه تهران، هیچ کس از امامان جمعه، سوره جمعه را نمی‌خوانند؛ و با دقتی در نمازهای جمعه استان‌ها و شهرستان‌ها، ظاهرا در آنجاها هم این شیوه عملی می‌شود که حقیر نمی‌دانم علتش چیست. شاید ملاحظه گرمای هوا و حال نمازگزاران را می‌کنند. ولی در هر حال وقتی ذکر حال و هوای یهود در نمازجمعه قطع می‌شود، می‌توان پیش‌بینی کرد که کم‌کم از ذهن‌ها دور شود و می‌توان حدس زد که شاید دستی از جانب خود آن‌ها، گیرم با ده واسطه در این کار باشد این ذهنیت معلول سابقه‌ای مشابه است. چراکه عموما در تبلیغات دینی و سخنرانی‌ها، مطلب چندانی درباره یهودی‌ها و شیوه‌های حقه‌بازی و نیرنگ آن‌ها که در قرآن کریم به فراوانی آمده است، نمی‌بینیم و نمی‌شنویم.

مرحوم آیت‌الله طالقانی، اولین امام جمعه تهران که به موضوع اسرائیل هم حساسیت شدیدی داشتند، یک‌ بار در دیدار با یهودی‌های تهران، تحت تأثیر استدلال آن‌ها قرار گرفتند و سعی کردند از به کاربردن کلمه اسرائیل پرهیز کنند، با این توجیه که یهودی‌ها با شعار مرگ بر اسرائیل می‌ترسند اصل موضوع را به نقل خود یهودی‌ها بشنوید که خاخام بزرگشان نقل می‌کند: خاخام یدید یا شوفط بزرگ خاخام‌های یهودی‌های ایرانی در خاطرات خود(۶) می‌گوید:

«… مرحوم طالقانی مردی بسیار روشنفکر و عالم بود. ناطق خوبی هم بود. روزهای جمعه در دانشگاه تهران که برای نماز جمعه تعیین کرده بودند، سخنرانی می‌کرد. در آنجا اجتماع بزرگی از مردم گردهم می‌آمدند. در اوایل انقلاب بود. آیت‌الله طالقانی خیلی خوب و بامعنا وعظ می‌کرد. در آن موقع نه‌تنها تمام صحن دانشگاه تهران از جمعیت پر بود بلکه تمام سردمداران انقلاب که اکثرشان آیت‌الله و آخوند بودند، همه‌شان در همان محل مخصوص نمازجمعه حضور داشتند. موقعی که ایشان نطق می‌کرد، در پایان صحبت معمولا همیشه به صهیونیست‌ها و کشور اسرائیل با سخن‌های خیلی تند و بد، حمله می‌کرد.

یک شب جمعه که فردایش روز نماز جمعه بود، مصادف با عید غدیر یعنی روزی بود که به عقیده شیعیان پیغمبر بزرگوار اسلام حضرت امیرالمومنین را به مقام ولایت عهد انتخاب کرده بود. بنده یک تلگراف تبریک بسیار موثر با عبارات بسیار عالی نوشتم. این تلگراف را هم برای آیت‌الله خمینی و هم برای آیت‌الله طالقانی ارسال کردم. درضمن صرفا به عنوان یک خاخام به آیت‌الله طالقانی هم تلفن کردم. من هیچ وقت نه خودم را رهبر دانسته‌ام و نه گذاشته‌ام که کسی به من رهبر بگوید. در گفتگوی تلفنی از آیت‌الله طالقانی خواهش کردم که اجازه بدهد روز جمعه بنده با چند نفر از دوستانم برویم خدمتشان در همان جایی که ایشان نمازجمعه را می‌خوانند و وعظ می‌کنند تا ایشان را ملاقات کنیم. گفتند بیایید. ما هم روز جمعه با عده‌ای به محل نماز به اطاق مخصوص خیلی بزرگی رفتیم که چند پله داشت. قبل از این‌که آیت‌الله طالقانی برود برای مردم صحبت بکند و معمولا به هنگام صحبت تفنگ در دست می‌گرفت. قبل از این که شروع کند به سخنرانی، بنده به ایشان گفتم: «حضرت آیت‌الله من دیشب تلگراف تبریکی برای عید غدیر برای شما و آیت‌الله خمینی فرستادم.»

ایشان گفت: «هنوز به دست من نرسیده است، آیا شما متن تلگراف را همراه دارید؟»

گفتم: «بله» و متن تلگراف را به دستشان دادم. خواند و خیلی خوشش آمد.

سوال کردم: «آیا ممکن است شما این متن را برای مردم بخوانید؟»

گفت: «البته، البته.»

گفتم: «حضرت آیت‌الله من یک خواهش دیگر هم دارم.»

پرسید: «چه خواهشی؟»

گفتم: «حضرت‌عالی شخصیت روشنفکری هستید. شما می‌دانید حدود هشتاد درصد ملت ایران سواد ندارند. همه گوش و چشمشان به گفته‌های شما و آقای خمینی و امثال شما علما می‌باشد. ما یهودیان ایران اصلا هیچ ارتباطی با کشور اسرائیل و صهیونیست‌های اسرائیل نداریم. اگر شما بخواهید قدری بیشتر در مورد این مسائل صحبت بفرمایید، فردا روز ممکن است بعضی از مردم ناآگاه و یا فرصت‌طلب و سوءاستفاده‌جو تحریک شوند و یا برای عامه مردم سوءتفاهم ایجاد شود و برای همه یهودیان ایران ایجاد زحمت کنند. خواهش می‌کنم اگر ممکن است دیگر اسمی از کشور اسرائیل و صهیونیست در ارتباط با کلیمیان ایران نبرید، بلکه در مورد کلیمیان ایران مطالبی بفرمایید که ایجاد محبت و اتفاق کند. ما با ملت ایران ۲۷۰۰ سال است زندگی کرده‌ایم و آرامش هم داشته‌ایم. گاه‌گاهی هم البته مورد بی‌مهری بعضی از مردم و حکام قرار گرفته‌ایم که خود شما بهتر آگاه هستید. تمنا می‌کنم در حال حاضر در این موقع خطیر، شما ناخوسته باعث تحریک عامه مردم مسلمان علیه ما یهودیان ایران نشوید که هم باعث پشیمانی شما و هم باعث بدبختی ما بشود.»

آیت‌الله طالقانی گفت: «چشم، بسیار خوب. من دیگر در خطبه‌های نمازجمعه نه اسم اسرائیل را می‌برم، نه اسم صهیونیست را.»

گفتم: «خدا پدر شما را بیامرزد حضرت آیت‌الله. من دست شما را می‌بوسم.» و او واقعاً هم دیگر نگفت. واقعاً رعایت کرد. همان روز هم پشت میکروفون، متن تلگراف بنده را برای همه مردم خواند، خیلی خوشحال شدم که ایشان نسبت به کلیمیان نظر همراهی و خوشبینی داشت.»

اگر این خاطره درست باشد، آن لطف و صفای مرحوم آیت‌الله طالقانی و آن مدت زمان بسیار کوتاهی که ایشان در جمهوری اسلامی حیات داشت و آن اوضاع و احوال جمهوری در آن ایام ابتدای پیروزی، همه در تصمیم ایشان موثر بوده است. اما به راستی ۸۰% مردم ایران بی‌سواد بودند؟ آیا واقعا مردم تفاوت بین یهودی ایران و صهیونیست اسرائیلی را نمی‌فهمیدند؟ آیا واقعاً می‌توان با این رأفت‌ها از شعارهای اصلی انقلاب گذشت؟ آیا می‌توان قرآن را نادیده گرفت؟ آیا در این مسائل نباید با نظر دقیق و همه‌جانبه به قضایا نگاه کرد؟

حالا نمونه دیگری را هم ملاحظه کنید:

یکی از شایع‌ترین ترجمه‌های قرآن، از آن مرحوم مهدی الهی قمشه‌ای است که چون آن بزرگوار آن را وقف کرده و اجازه داده است که هر کس می‌خواهد آن را چاپ کند، خیلی هم رایج است. در چاپ‌های اولیه آن ترجمه، در سوره حمد، برای ترجمه آیات پایانی آمده است: «تو ما را به راه راست هدایت فرما. راه آنان که به آن‌ها انعام فرمودی (مانند انبیاء و اولیا). نه راه کسانی که بر آن‌ها خشم فرمودی (مانند یهود) و نه گمراهان عالم (چون اغلب نصاری).»

ولی در چاپ‌های فراوان و متعددی که اخیراً از این ترجمه ارزشمند منتشر می‌شود، این پرانتزها حذف شده و لذا خواننده نمی‌فهمد که «مغضوب علیهم» در سوره حمد که روزی ده بار در نمازش می‌خواند، یکی از مصادیق بارزش یهود است. این گونه موارد در این ترجمه و در چاپ‌های جدید فراوان است.

آیا این‌ها شبیه همان کوشش و اصرار و فشار اسرائیل برای کشورهای غرب دست‌نشانده آمریکا نیست که آیات مربوط به یهود را از قرآن حذف کنند و در تاریخشان بخش صلاح‌الدین ایوبی را – خصوصاً در درس تاریخ مدارس – برای بچه‌ها نقل نکنند؟

و آیا ما تسلیم خواست‌های یهود نشده‌ایم – اگرچه غیرمستقیم و آرام و ناآگاهانه؟ آن‌هم به قیمت حذف و رد و تحریف قرآن کریم؟

آیا نباید در مقابل این دسیسه‌های جهودانه ضدقرآنی و ضداسلامی مراقب و هوشیار باشیم؟

عبدالله راستگو

پی‌نوشت‌ها:

۱-دایره‌المعارف یهود، یهودیت و صهیونیسم؛ عبدالوهاب المسیری؛ ج۶؛ ۱۹۷

۲- تاریخ صهیونیسم؛ ناهوم سوکولوف؛ داود حیدری؛ موسسه مطالعات تاریخ معاصر؛ چاپ اول؛ ۱۳۷۷؛ ج۱؛ ص۱۴

۳- همان؛ ص۶۷

۴- سخنان امام برای رهبران انتفاضه ۱۹۸۷؛ آذرماه ۱۳۶۷؛ صحیفه نور؛ ج۲۱؛ ص۱۹۲

۵- خاطرات خاخام یدیدیا شوفط؛ از انتشارات بنیاد فرهنگی شوفط؛ لوس‌آنجلس، بهار ۲۰۰۱؛ صص ۳۰۱ و ۳۰۲


فرستاده شده در مقالات تخصصي | بدون نظر

ارسال نظر