فراسوی باد

۵م فروردین, ۱۳۹۷ -

چاپ اين مطلب چاپ اين مطلب


خش‌خش – صدای پا، صدای گام‌های پنهانی، نفس‌های بریده بریده، ترسیده بود، لرزه بر اندامش افتاد. تاریکی شدید، سرمای گزنده، قلبش ایستاد.
صدا بلندتر شد، فریاد زد چه کسی آن‌جاست؟ به نظر حیوان بزرگی می‌آمد، اما او را ندید. چند قدم روی علف‌ها جلوتر رفت. حیوان به طرفش پرید، ایستاد. احساس کرد دو چشم در تاریکی به او خیره شده است. نفسش را در سینه حبس کرد. مدتی گذشت. به خودش دلداری داد و با ترس کنار آمد و برای دفاع از خود آماده شد. صدا آهسته شد. عبدالکریم گیج شد، چند لحظه گذشت به فکر افتاد ابوحامد را بیدار کند.
آهسته او را تکان داد، ابوحامد وحشت‌زده از جا پرید:
بسم‌الله… چه خبر شده؟
-حیوان بزرگی نزدیک ماست؟
ابوحامد از جا بلند شد و به سرعت به طرف صندوق عقب ماشین رفت. میله‌ی آهنی را برداشت و آماده شد.
عبدالکریم گفت:
کفتار است. کفتاری بزرگ
آن را دیدی
گمان می‌کنم، بوی تعفنش به مشام می‌رسد.
ابوحامد چند قدم برداشت… کجاست؟
-شاید دور شده
-اگر کفتار باشد حتما برمی‌گردد.
دو مرد ایستاده بودند یکی وحشتزده و یکی پرجرأت (به ظاهر) هر دو ناتوان. ترس شدید بر وجودشان حاکم بود.
ابوحامد کمی آب خورد و دست ترش را به صورت کشید. عبدالکریم دست به کمر زده بود و فکر می‌کرد اگر از این مهلکه نتواند فرار کند چه می‌شود؟
بنشین عبدالکریم تا فکری بکنیم. اگر حیوانی که دیدی کفتار باشد حتما برمی‌گردد اما گر خوک یا گراز وحشی باشد فرار می‌کند.
- تنها نشانه‌ای که از او داریم بوی تعفن است.
دندان‌های عبدالکریم می‌لرزید. ابوحامد نمی‌دانست لرزش دندان‌هایش از سرماست یا از ترس. به کلبه‌ی هیزمی که نزدیکش بود فکر می‌کرد، با خود گفت اگر آتشی روشن کنیم هم از سرما نجات پیدا می‌کنیم و هم مانع نزدیک شدن کفتار می‌شود.
دستش را دراز کرد تا آتش را شعله‌ور کند اما نتوانست.
ابوحامد گفت چه می‌کنی؟
بهتر است آتش را شعله‌ور کنیم
ابوحامد گفت: نباید آتش را مشتعل کنیم، چون یهودیان نزدیک ما هستند.
عبدالکریم گفت بله درست است. خطر یهودیان بیش‌تر از خطر کفتار است.
کفتار از یک طرف و یهودی‌ها از طرف دیگر، این چه زندانی است.
ابوحامد از صندوق عقب، چادر ماشین را بیرون آورد تا آن را روی شانه‌ی عبدالکریم بیندازد و او را کمی گرم کند.
در این وقت صدای پایی شنید.
عبدالکریم گفت می‌شنوی؟
ابوحامد میله‌ی آهنی را در دستش گرفت همین طور که به دنبال حیوان وحشی این طرف و آن طرف را نگاه می‌کرد و میله را روی علف‌ها می‌کشید، احساس کرد میله به جسم سنگینی گیر کرد. خواست سرش را پایین ببرد و ببیند چیست که صدایی آمد، سرش را برگرداند. به طرف صدا حرکت کرد و آن جسم را فراموش کرد.
ابوحامد همچنان که در فکر کمین و جست و جوی حیوان مکار و بزرگ بود، چادر ماشین را روی شانه‌ی عبدالکریم انداخت. دوباره صدای پای حیوان وحشی به گوشش رسید و بلافاصله میله‌ی آهنی را با تمام قدرت به طرف او پرتاب کرد و به او اصابت کرد. حیوان فریاد وحشتناکی کشید و فرار کرد. با فرار او ابوحامد هم شروع به دویدن کرد.
عبدالکریم که انتظار این رفتار را نداشت، پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟
ابوحامد گفت: فرار کرد و مطمئن باش که دیگر برنمی‌گردد.
عبدالکریم چگونه می‌توانست مطمئن باشد که او برنمی‌گرد در حالی که دفعه‌ی قبل که فرار کرده بود دوباره برگشته بود. اما ابوحامد به او اطمینان داد که برنمی‌گردد. مقداری آب خورد و دستی به صورتش کشید. ابوحامد گفت: تا زمانی که نمی‌توانیم آتش روشن کنیم بهتر است در ماشین باشیم.
عبدالکریم با خودش گفت: حیوان نمی‌تواند شیشه‌ی ماشین را بشکند و داخل بیاید. داخل ماشین رفتند شیشه را بالا کشیدند. ابوحامد پشت فرمان نشست، مثل کسی که می‌خواهد رانندگی کند و عبدالکریم مانند یک مسافر خودش را روی صندلی پشت انداخت. هیچ کدام حرفی نمی‌زدند گویا هر دو در تبعیدگاه به سر می‌بردند و در افکار خود غرق بودند. عبدالکریم به کفتار فکر می‌کرد و به یاد مهمانی قبل از جنگ و صحبت‌های حاج‌حسین افتاد که درباره‌ی کفتار می‌گفت: کفتار، شکارش را از بین چهل مرد انتخاب و فقط افراد ترسو و ضعیف را شکار می‌کند. به شکارش نزدیک می‌شود. شکار اراده‌اش را از دست می‌دهد و بدون اراده به دنبال کفتار می‌دود. کفتار او را به غارش می‌کشاند اگر ورودی غار تنگ و کوتاه باشد پیشانی مرد با سنگ برخورد می‌کند و سرش را می‌شکافد و خونش راه می‌افتد و عقلش سرجا می‌آید و به همان جایی که آمده برمی‌گردد و کفتار جرأت نمی‌کند به او نزدیک شود.
در قصه‌ها می‌گویند: کفتار مردم را فقط در غارش شکار می‌کند.
اما ابوحامد به کفتار فکر نمی‌کرد.
تاریکی می‌رفت سپیده سرمی‌زد و حیوانات وحشی برمی‌گشتند.
استعمارگران خونخوار و زمین‌خوار برای تصاحب زمین‌ها بیرون می‌آمدند و هر جا با مقاومت روبه‌رو می‌شدند به روی آن‌ها و هر عابری آتش می‌گشودند.
اما عبدالکریم به چیزهای دیگری فکر می‌کرد.
با خودش می‌گفت، سپیده چه موقع سرمی‌زند که کفتارها به پناهگاه‌شان برمی‌گردند؟
از پشت شیشه به تاریکی نگاه می‌کرد و خیال می‌کرد آن جا تپه‌ی سیاهی است، تپه‌ی متحرکی که مثل دو چشم گراز می‌درخشد خیال می‌کرد تپه‌ی سیاه دیگری از آن سو می‌آید.
صدای قدم‌های سریعی را که روی علف‌ها می‌دوید، شنید.
ابوحامد احساس خستگی و چرت می‌کرد. پشت فرمان ماشین سرش را به پشت صندلی تکیه داد و برخلاف میلش خوابش برد و مثل همیشه صدای خرخرش بالا رفت.
اما عبدالکریم چشمانش را باز نگه داشته بود و از تپه‌های تاریکی مراقبت می‌کرد و نمی‌توانست از حصار تخیلاتش خارج شود.
در مثانه‌اش احساس فشار عجیبی داشت، آیا در را باز کند و بیرون برود؟
به ذهنش خطور کرد ابوحامد را بیدار کند.
در ماشین را باز کرد و پای راستش را دراز کرد و منتظر ماند.
سکوت حکمفرما بود. جز صدای باد که درختان را تکان می‌داد، صدایی نبود.
از ماشین پیاده شد هوای نمناک را استنشاق کرد پشت ماشین رفت.
هنوز دو قدم برنداشته بود که پایش به چیزی گیر کرد. افتاد و فریادی کشید. نگاهش به او افتاد. ابوحامد بود. حال دیگر نفسش بند آمده بود. به هر زحمتی بود نفسش را آزاد کرد و با صدای خفه‌اش گفت: پیدایش کردیم، پیدایش کردیم. و بعد با هزار زحمت پایش را از چفیه‌ی خونین او بیرون کشید. ابوحامد سراسیمه رسید. باورش نمی‌شد. خدایا خدایا چه قدر دنبالش گشتیم، چه شده؟ چه بلایی بر سرت آمده است و…
او را کشان کشان داخل ماشین بردند. ناگهان صدای کفتاری سکوت نیمه‌جان آن جا را برهم زد و کم‌کم صداها بیش‌تر و بیش‌تر شد.
عبدالکریم گفت: مجبوریم آتش را روشن کنیم. ابوحامد پذیرفت و کلبه‌ی پر از هیزمی را که با کمی فاصله از ماشین قرار داشت با بنزین و نفت برای آتش زدن آماده کردند.
داخل ماشین نشستند، درها را بستند و آماده‌ی حرکت شدند.
حال دیگر کفتارها کاملا نزدیک شده بودند. استارت ماشین را زدند و راه افتادند. طولی نکشید که آتش از کلبه زبانه کشید.
صدای انفجار بود و انبوه دود.


فرستاده شده در اخبار،ادبيات مقاومت | بدون نظر

ارسال نظر