غزه و حنجره‌ای بیروتی

۲۴م اسفند, ۱۳۹۴ -

چاپ اين مطلب چاپ اين مطلب

نه وطن ماند و نه مردم نه جهان پیدا بود

نه نگاهی که پر از غربت زیتون‌ها بود

آهن و خون شبی از مرگ فراهم کردند

کوچه‌ها شعله‌ور این شب بی‌فردا بود

*
آسمان خشک و زمین خشک و دقایق همه خشک

خشک‌تر چشم تو در هروله‌ی دریا بود

خاک و خاکستر و باروت تفاهم کردند

باز هم نوبت آتش‌ زدن قانا بود

*
غزه کل می‌زد با حنجره‌ای بیروتی

کوچه‌ها ملتهب از کوچ پرستوها بود

سینه‌ها از نفس گرم سواران سرشار

دست‌ها از خون دریا دریا دریا بود

*
کودکانی همه از نسل شتیلا دیدند

که دل‌آزرده‌ترین پیغمبر موسی بود

 

محمدحسین صفارزاده

 


فرستاده شده در اخبار،ادبيات مقاومت | بدون نظر

ارسال نظر